+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 7:2 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
حتی اگه دل تو سینم بمیره
نمیزارم کسی جای تو رو بگیره
تو همیشه برام عزیزترینی
برای من تو همیشه بهترینی
از تو و عشق تو نمیگذرم
من تو رو از یادم نمیبرم
جونم و عمرمو بهت میدم
از تو عشق تو قصه میگم
نمیزارم کسی جای تو رو بگیره
تو همیشه برام عزیزترینی
برای من تو همیشه بهترینی
خوبیات قده یه آسمونه
قلب تو تا ابد مهربونه
چشمای تو همش روبرومه
داشتنه تو فقط آرزومه
حتی اگه دل تو سینم بمیره
نمیزارم کسی جای تو رو بگیره
تو همیشه برام عزیزترینی
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
سلام به همگی دوستان عزیز که لطف کردن و برام نظر گذاشتن
من دیگه خیلی کم میتونم آپ کنم چون مشغول دانشگاهم
اما شاید گاهی به وبلاگم سر زدم و آپ کردم
برای همتون آرزوی موفقیت دارم
خوش باشید
التماس دعا
خدانگهدارتون
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
تو را دوست میدارم نمی دانم چرا
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من
حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد
ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام
چه کسی مرا دوست می دارد ؟
ای فرشته نازل شده بر چشمانم
ای شقایق زندگی ام
ای تنها ستاره آسمان قلبم
ای زیباترین زیبای محبت
ای بهانه خواب شبهایم
ای تنها نیاز زنده بودنم
ای آغاز روز بودنم
ای نیمه پنهان من
و تو ای عشق من
تو را با تمام وجود
دوست دارم

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
اشتيـاقي که به ديـــدار تو دارد دل من
دل ِ من داند و من دانم و داند دل ِمن
دلتنگي ام را چگونه با دستان خالي محبت تقسيم
کنم هنگامي که بغض، بيرحمانه بر گلويم چنگ انداخته
و اشک معصومانه معبد چشم را ترک ميکند به اميد يافتن دستان تو.
جاي پاي غم بر نگاهم را چه کنم که چون جاسوسي هر آنچه در کلبه ي دل دارم را فرياد ميزند.
غبار خستگي بر روحم را چگونه پاک کنم ، وقتي که تو نيستي.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم
شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم
انگاري کوه غصه ها رو سينه من امده
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم
حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن
نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن
منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم
برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9:55 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
خسته از تکرار بی حوصلگی ها
یک سبد تفنن می خواهم
تا بر شبان تیره ی تنهایی خود بیاویزیم
و جهانی پر از کتاب
بی فلسفه و منطق
اما سرشار از احساس سرخ لاله های واژگون
پر از ترکیب زیبای یاسمن ها
و آسمانی پر از پرنده
و این همه آرزوهای من است
که ای همنفس آن را
نثارت می کنم...

+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
میدونم تا ته قصه جدایی در کمینه
تو به من امید بده حرف من همینه
میدونم لحظه ی شوم نبودنا نزدیکه
امیدبده تا ندونم این دنیا چه تاریکه
میدونم سخته با من باشی و بدونی باید
بری و تنها شم نگو نتونی شاید
نمیگی از هجوم عشق من دلت میگیره
میترسی بدونم و دل از غصه بمیره،میمیره
سرنوشت سنگ و منم ازجنس شیشم
برات مهم نباشه بعدازتو چی میشم
تو به من امید بده آرامش بگیرم
بگو بی من راحتی تا راحت بمیرم

+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:20 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
عشق تو رنگ همون بوته ی یاسه
که همش قد میکشه زود میره بالا
تو مقدس و زلالی مثِ سوگند
روشن و غرق امیدی مثِ فردا
تو سفیدی مثِ برفای زمستون
تو وسیعی٬ مثِ جنگل٬ مثِ صحرا
پُرِ التماسو٬ تو نمی دونی
پُری از ولی٬ اگر٬ نمیشه٬ اما
قبله ی اول و آخرم چشاته
چه کنارم باشی چه٬ اونور دنیا
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر
  به قلم: سپیده
|